پس از هشت سال سینما ایران در اکران نوروزی میزبان فیلمی از بهرام بیضایی بود." وقتی همه خواب بودیم" به پشت صحنه سینمای ایران و مناسبت بیمار آن می پردازد. این را علاقه مندان سینمای بیضایی می دانند.اما شاید بسیاری ندانند بیضایی در طول حیات هنری اش زجر های بسیاری متحمل شده و بار این رنج بی اندازه را تنها عاشقان ایران و ادبیات می توانند تاب آورند.
بیضایی از ابتدا برای آرمان هایش ارزش قائل بوده و هرگز راضی به زیر پا گذاشتن آن ها نشده است.
"غریبه ی بزرگ" عنوان مجموعه ای از مقالات، یادداشت ها و مصاحبه های بهرام بیضایی است که به زوایای گوناگون شخصیت هنری این هنرمند که مانند کسی دیگری نیست می پردازد. اهتمام ویژه بیضایی بر اسطوره های ایرانی زبان و ادبیات ایران و ریشه های نمایش در ایران است . در تمام ساله هایی که نتوانسته فیلم بسازند تحقیق کرده و فراتر از جامعه کلیشه پسند،پژوهش هایش را ارائه داده است. بیضایی به دلیل رد کردن پایان نامه اش با عنوان" بنیان ادبیات نمایشی در ایران " تحصیل در رشته ادبیات دانشگاه تهران را رها کرد و پس از آن گنجینه ای از تحقیقات ارزشمند را منتشر کرده است. نکته قابل تامل تر در زندگی این هنرمند رنج های است که برای ساخت فیلم های ارزشمندش متحمل شده که تصور آن ها حتا برای بسیاری امکان پذیر نیست. در مجموعه ی "غریبه بزرگ" ، بیضایی را از منظر دیگر می توان شناخت.
در این کتاب می توان با تحلیل آرا و نظرات بیضایی در مجموعه آثارش، با جهان بینی او در خصوص ایران و ریشه های تغییرات فرهنگی آشنا شد. بیضایی به نسلی از هنرمندان تعلق دارد که شاید دیگر تکرار نشوند نسلی که اسطوره خواهند شد.
البته شماره فروردین ماه ماهنامه فیلم هم مصاحبه مفصلی با بیضایی داشت که به نکاتی در خصوص دیالوگ نویسی و شخصیت پردازی اشاره می شد.
***
عطار و شگفتی های جهان او
آبان ماه روزی دارد به نام کتاب و کتاب خوانی نمایشگاه کتاب استانی هم اعلام حضور می کند مانند هر سال ؛ فضای خموده انتشار کتاب در حوزه ادبیات خصوصا ادبیات داستانی هم چنان ادامه دارد.
اما در این بین می توان به ادبیات کهن که ایده های نوی را می توان از آن برای ادبیات امروز پیدا کرد اکتفا نمود چرا که هنوز ادبیات کهن را به محاق نبرده اند.
داشتن یک جلد تذکره اولیا عطار نیشابوری در هر کتابخانه ای ضروری است . لذت خواندن این اثر شگرف را از خود دریغ نباید کرد. غفلت از ادبیات کهن برای کسانی که ادبیات داستانی را دنبال می کنند جبران ناپذیر است.
مطب شلوغ بود و همه ی ما کلافه از طولانی شدن انتظار ، انگار بدانم که نگاهش مدام ما را می پاید و چهره آشنا می نماید از فرصت بی صبری مان استفاده کرد و صحبت کردیم و دانستم که ما را می شناسد ، به واسطه همان پیشینه روزنامه نگاری و خودش روزنامه نگار بوده و حالا کم و بیش هست و می خواهد که دیگر نباشد.
من کنجکاو از دانستن هم ، می پرسیدم از شرایط کارش ، حقوق و مزایا و زندگی اش ؛ و او که متانت و حجبش به چشم می آمد جوابم را می داد و من متاسف می شدم .
می گفت صبح و بعد از ظهر در نشریه ی فلان کار می کند. چه کار می کند ؟ همه کار. در تمام قسمت ها تجربه اندوخته بود آن وقت چه قدر حقوق می گرفت 50هزار تومان .
گفتم: مگر جوانی و عمرت را از سر راه آورده ای ؟ غمگین شد خوب به حقوقش واقف بود و پیشتر هم تلنگر خورده بود برای بریدن از عالم نشریات.
این همه ظلم را می شناختم و این فضا ها را، ظلم های زیادی چشیده ام و چشیده اند بسیاری از کسانی با تصور شفاف وذهن عدالت خواه شان وارد نشریات می شوند تا کاستی ها جامعه را بگویند و کلمه کنند و شاید راهکاری شود و بعد خود طعمه ستم مدیران مسوول می شوند. حدیث جوانی و عمر ما افسوسی است تا ابد.
جالب است هیچ کس هم نیست که داد این ها را بستاند .کدام شغل برای این همه فعالیت این قدر مزد می دهد. کسی می گفت مگر سندیکا ندارید که حمایت تان کند؟ چه را دارند ، حمایت هم می کند اما تنها از مدیران مسوول نه روزنامه نگاران و خبرنگاران .
همین است که هر نشریه ای را ورق می زنی تاسف می خوری از این همه رکود. البته همه خبرنگاران هم مظلوم نیستند بعضی ظلم شان بیشتر از مدیران شان است .چرا که حاصل تلاش هر روزنامه نگار و خبرنگار متعلق به مخاطبان است و کاستی هر خبرنگار خیانتی به جامعه محسوب می شود.اما این رفتار هم زایده روحیه منفعت جویانه مدیران رسانه هاست .که تنها سنگ محک کارشان سود بیشتر- هزینه کمتر است.
کسی می گفت خیلی آرمان گرا هستی ؛ هستم یا نیستم مهم این واقعیت تلخ است که می بینی، نسل بی آرمان به کجا رفته . یاد دارم خبرنگاری را که حالا مسوولیتی هم در یک نشریه استانی دارد گزارش های جام جم را بازنویسی می کرد ( البته اسم کارش دزدی بود )و می خواست به نام خودش چاپ کند. همیشه به سردبیر آن زمان می گویم کاش همان وقت اخراجش می کردی . حالا او که دیگر نظارتی هم روی کارش نمی شود بارها خبرهای تکراری ، مقاله های چاپ شده و گزارش های رو نویسی شده چاپ می کند و صفحات سیاه می شوند و شرمگین و اما می دانم مخاطبان هوشیارند.
درجهان امروز روش برنده- برنده درحال جایگزینی است. اگر خبرنگاران حقوق مناسبی بگیرند ، آموزش ببینند کاردان و هوشمند عمل کنند نشریات مخاطب بیشتری پیدا می کنند فروش و اشتراک و آگهی هم بیشتر می شود و مدیران مسوول هم به سود دلخواه می رسند
اگر....!!
مولانا می فرمایددر اگر نتوان نشست.
من از فوتبال متنفرم ، این تنفر در تمام سال های زندگی با من بوده و هر چقدر دیگران سعی می کنند با فلسفه بافی متقاعدم کنند که فوتبال عین زندگی است و در لحظه آخر معلوم می شود که چه کسی برنده و چه کسی بازنده است از میزان تنفرم کم نمی شود و فکر می کنم تمام این صغرا ؛ کبرا کردن ها برای توجیه این همه بیهوده گذران عمر کردن است.
هیجان فوتبال هم به نظرم بی محتوا ، پوچ و تو خالی است. اما پیش بینی هایم را از مسابقات حساس همیشه به همسرم اعلام می کنم تا وقتش را پای این درگیری ها نگذارد و همیشه هم درست از آب در می آید. امسال نمی دانم چندم عید بود که مجید خبر بدی را اعلام کرد که امروز مسابقه تیم ملی است ومی خواهم ببینم. خیلی وقت بود که بازی ها را نگاه نمی کرد . گفتم میل خودت اما فکر نمی کنی وقتت را هدر می دهی . نتیجه را هم اعلام کردم و سمتی از اتاق نشستم که دیدی به تلویزیون نداشته باشد . صدا هم کم بود. نیمه اول که تمام شد کانال تلویزیون مدام تغییر می کرد، فهمیدم کسالت جای هیجان را گرفته بازی تمام نشده بود که تلویزیون خاموش شد. پوچی و سر خوردگی را می شد احساس کرد.
****
مهران مدیری و تیم نویسنده اش که البته سهم بزرگی در واکاوی جامعه امروز ایران دارند امسال سوژه سال گذشته را پیگیری و اجرا کردند و نمونه ای از آدم هایی را به نمایش گذاشتند که سهم بزرگی در هرج و مرج ونابودی سیستم ها دارند ."اشتباهی" در جایگاهی قرار می گیرند ، قدرت پیدا می کنند و چون متعلق به آن موقعیت نیستند نتیجه می شود وضعیت بغرنجی که همه را تحت تاثیر قرار می دهد.
این بار مهران مدیری مسعود شصت چی را در چند موقعیت حساس قرار داد. کارگردان سریال ساز ، خلبان ، مربی فوتبال و فالگیر ؛
شبی که مسعود شصت چی "اشتباهی" شد شکیبا ی مربی فوتبال از تمام بخش ها لذت بخش تر بود چرا که پوسته ای از فوتبال کنار رفت تا بهتر و واضح تر ، بدون تعصب و جمود به اتفاقات پیرامون مان نگاه کنیم.
فوتبال را می توان از منظرهای مختلف دید و همیشه هم به یک نتیجه واحد رسید.
****
مهدی هاشمی در نقش یک سینما دار وارد شهرک سینمایی می شود تا با یکی از اهالی سینما که کارش جمع آوری هنروران است گفت و گو کند.
نگاه های مهدی هاشمی دور شهرکی می گردد که علی حاتمی همیشه جاوید عمرش را پای آن گذاشت و ناگهان مونولوگ های هاشمی می شود تقدیر از علی حاتمی.
حسن فتحی پیشتر در جایی گفته بود که عاشق علی حاتمی است و حالا در سریالش ادای دین می کند به این فیلمساز شهیر ایرانی که شیوه ای خاص را دنبال کرد افسوسکه اکنون که جایگزین ندارد.
درباره اشک ها و لبخندها ، بازی عالی مهدی هاشمی و گوهر خیراندیش ُشخصیت پردازی و دیالوگ های منظوم آن نمی گویم تا بعد.اما فاصله گذاری های برشتی فیلم نامه از نکات جالبی است که می توان از آن لذت برد.
****
شروع می کنم به خواندن پری فراموشی که انسیه لطف کرده و در اختیارم گذاشته شروع می کنم ولی پیش نمی روم هرشب چند صفحه بعد هم چند خط درگیر نکرده است. می خواهم" عقاید یک دلقک" هانریش بل را بخوانم ، شب عید هم هیچ کتاب جدیدی در حوزه ادبیات داستانی پیدا نکردم. یعنی این رکود پایان می یابد؟
باز آید این نداها سوی ما
مولانا
روزی که اکنون متعلق به زمان ماضی است برایم درک تازه ای از یک مفهم را به همراه داشت مفهمی تازه از دزدی . آخرین بار که به مفهم دزدی عمیق فکر کرده بودم زمانی بود که بادبادک باز خالد حسینی را می خواندم پدر شخصیت اول این رمان تعریف های زیادی از دزدی را ارائه می کرد و مخاطب در حین خواندن مدام در حال تحلیل ایده های او است . اتفاقی که کمتر در رمان ایرانی امروز رخ می دهد.
شکل کارم از ابتدای شروع به فعالیت اجتماعی همواره با حجم گسترده ای روبه رو بوده ، این قضیه هرگز دلیلی برای شکواییه نبوده و نیست اما در این ده سال هر زمان که حس کرده ام فردی قرار است از انظباط کاری ام سوء استفاده کند و یا کارش را بر دوشم گذارد به شدت بر آشفته ام در این بین همیشه کسانی هم بوده اند که بی توجه به این مهم گفته اند ،حالا اشکالی ندارد. این سیاست محافظه کارانه متاسفانه با زرورق شکیل انسان دوستی همراه می شود تا حس بی تفاوتی آن ها را تایید کند و بر تنبلی و سوء استفاده های افراد این چنینی دامن بزند.
اما دیروز روز بسیار پر کاری بود البته همیشه در محیط های کاری افرادی هستند که بیشتر از دیگران کار می کند و یک عده هم سرنتی پیتی هستند همان موجود صورتی رنگ کارتونی که هر از گاهی فقط خودی نشان می داد و می رفت.
یادم هست که زمانی که روزنامه نگار بودم همیشه آخرین کسانی که نشریه را ترک می کردند سردبیر ، معاون سردبیر ویراستار که هیچ زمان در نشریات قزوین وجود نداشته و نمونه خوان نقش آن را ایفا می کرده بودند.
نمونه خوان ما هم هر زمان که ویرش می گرفت می رفت و من می ماندم و حساس ترین صفحات نشریه که آخرین لحظات بسته می شد صفحه دو و یک . این بنده خدا سر کار هم درس می خواند و هم صفحات و مطالب را غلط گیری می کرد نشریه پراز غلط بود .
چند بار این اتفاق افتاد اما به خاطر این که کار زمین نماند ، چند بار به دلیل درک شرایط نمونه خوان که حتما مشکلی دارد و بعد هم لطف زیاد ،کارش را انجام دادم اما نتیجه تکرار این عادت بود و کم کم وظیفه من شد و کلی ماجرای دیگر.
و یا خبرنگاری که از روی جام جم گزارش می دزدید و یاداشت های دیگران را باز نویسی می کرد و به نام خودش می داد این آدم هنوز هم در نشریات استان هست شیوه ی دزدی اش را تغییر داده ولی هنوز هست.
این جا هم به تبع سایر محیط های کاری سرنتی پیتی زیاد است .در واحد ما دو سه نفری هستند که بی کار ند اما همیشه طلب کار ، از انعطاف همکاران دیگر حسابی برداشت می کنند و اگر اعتراضی به آن ها شود صدای فریادشان تا عرش می رسد طوری که محق ترین آدم روی زمین اند انگار.
سرنتی پیتی ها دیروز به کل نبودند و حجم بالای کار روی دوش بقیه بود. این قدر خسته بودم که انگار کوهی را جا به جا کرده باشم که کم از آن هم نداشت.
غروب در راه بازگشت از کار خسته گی ذهنم را پویاتر کرده بود یاد حرف های شخصیت رمان خالد افتادم که دزدی تنها از دیوار مردم بالا رفتن و این شیوه ها ی سنتی نیست بلکه دزد های زیادی در محیط های کاری هستند که کسی متهم شان نمی کند دادگاهی نمی شوند و انگی نمی خورند ولی از دزدان سر گردنه نیز خطرناک ترند.
****
از تاکسی که پیاده شدم کرایه را دادم و منتظر که باقی اش را بگیرم اما راننده مدعی که بیشتر می شود فاکتور آژانس هفته پیش را داشتم اما او زیر بار نرفت و من هم سیاست محافظه کاران را در پیش گرفتم که به درک این هم روی تمام ضررها. پول را دادم تا صدای راننده تاکسی را که می گفت تاکسی با آژانس فرق دارد (کسی می داند چه فرقی) را نشنوم توجیه احمقانه ای که راننده مدام تکرارش می کرد و آن وقت در کوچه غروب زده زمستان خشمگین از بی تفاوتی ایرانی ها و خودم که بزرگ ترین معظل مان در حال حاضر بی تفاوتی است چون اگر هر روز نرخی که باید بپردازیم را بیشتر ندهیم اگر از شهرداری بخواهیم به ازاء عوارضی که می گیرد خدماتش را درست انجام دهد کارمند با احترام جواب مراجعان را بدهد رستوان غذای سالمی ارائه دهدو ... خبرنگار خبری واقعی و کامل را منتشر کند همه بهتر زندگی می کنند رویداد خجسته ای که مدت هاست در بین ما ایرانی وجود ندارد زندگی نمی کنیم تنها مرگ مان به تاخیر افتاده است.
عصر پنج شنبه گذشته یخ جلسات گفت و گوی تخصصی داستان آب شد و منیرالدین بیروتی نویسنده رمان توقیف شده چهار درد و مجموعه داستان تکِ خشت در قزوین سخنرانی کرد .البته داستان خوانی هم بود که این هم به نوع خودش اتفاقی است در این سوت و کوری.
منیرالدین بیروتی از شاگردان جلسات گلشیری بوده و محور گفت و گوهای جلسه را هم بر مبنای جلسات داستان نویسی قرار داد.
او گلشیری را تنها استادی دانست که رابطه استادی و شاگردی را بر جلساتش حاکم نمی کرده و هر داستانی را با توجه به ظرفیت های خودش مورد بررسی قرار می داده ، ویژگی که اکنون در جلسات آموزش داستان حضور ندارد و جمع های داستانی همواره مانند هم می شوند و می نویسند چون استاد این گونه می خواهد.
او به شدت از فضای فعلی ادبیات داستانی انتقاد کرد و این وضعیت را ناشی از نگاه تقلیدی نویسندگان فعلی خواند که دیدگاه جهانی ندارند و مدام در حال تقلید فرم هستند.در ادامه از نویسندگانی که در دوره ای خود را پست مدرن خواندند مثال زد که اثری از آثار شان نیست و موجی بودند که در دل تاریخ به فراموشی سپرده شدند.
وی توجه به نثر را مورد تاکید قرار داد و گفت ؛ نسل جدید بی توجه به این مهم ، مرور متون گذشته را نه تنها لازم نمی داند بلکه آن را به سخره می گیرد به همین دلیل شلختگی در نثر داستان نویسان امروز به شدت آزار دهنده است.
منیر الدین بیروتی در ادامه جهانی شدن مولانا و حافظ را به دلیل برخورداری از نگاه خاص شان عنوان کرد نگاهی که نویسندگان امروز فاقد آن هستند.
او درباره مینی مالیسم نیز هم اشاره کرد ، اصل مهم در این فرم توجه صرف به مقوله پدیدار شناسی و حذف زواید و نگاه بی حاشیه به یک واقعه است .ویژگی که در هیچ یک از داستان های مینی مال ایرانی وجود ندارد و هرگز نتوانسته اند در دنیا مطرح شوند.
پایان این جلسه نقل شد که متاسفانه کوتوله ها می خواهند همگان مانند آنها فکر کنند و هیچ کس حرف تازه ای نگوید .
زن باردار است آرام پیاده روی غروب آذر ماه را رد می کند بی خیال دور برش. مرد دیوانه است این را چند جوانی که اوباشند، حتما می دانند که سربه سرش گذاشته تا جری شود و خشمش را هوار کسی کند لابد، آنان در کنج پیاده روی سبزه میدان ایستاده اند به تماشای اتفاق پیش رو.
چند لحظه بعد اتفاق روی خود را به زن باردار نشان می دهد رویی تلخ و گزنده درست مثل سوز پاییزی و وقتی حرمتی از میان می رود.مرد دیوانه به زن باردار حمله می کند. زن هراسش را تنها به سنگفرش زیر پا می سپارد .شتابان می رود و بعد لحظاتی برمی گردد تا بداند چه برسرش آمده تازه می فهمد نباید این همه شتاب می گرفت. ***
زن با همسرش و نوزادی که در بغل دارد از پیاده روی پاییزی عبور می کند حمله مرد دیوانه را به زن باردارمی بیند و شتاب او و واکنش نا به هنگامش را . از کنار زن عبور می کند و می خندد. زن باردار برمی گردد به زن نگاه می کند و معترض به او می گوید اگر به خودت هم حمله می شد می خندیدی ؟
زن هیچ نمی گوید. زن باردار چشمانش برق می زند و بی صدا از غروب پاییز می گذرد.
***
سوزان سانتاگ اندیشمندی که با هوشمندی بحران بی تفاوتی در برابر هم نوع را هشدار داده بود اکنون نیست . او سالهای پیش نسبت به این رویداد معترض بود.
جامعه ما از درون پوسیده حالا تظاهرات این پوسیدگی را می توان در لایه های خارجی آن هم ببینیم اما هم چنان بی تفاوت از کنارش می گذریم.
در این میان نقش ادبیات بسیار مهم است اگر نویسندگان پوسته درون گرای خود اندیش را کناری بزنند و جامعه ، ادبیات و شعر و هنرش تماما در خدمت نجات و هشدار باشد شاید اتفاقی حادث شود اتفاقی که به مثابه یک فاجعه مهلک پشت درهای جامعه ایرانی انتظار ظهور می کشد.
بین آثاری که امسال از نویسندگان ایرانی مطالعه کردم و به طبع در حوزه ادبیات داستانی بود در اغلب آنها نگاه اجتماعی به درون جامعه را ندیدم یا بسیار شخصی نوشته شده بود و یا دچار فضاهای ملال آوری بود که کلاهی از آن نمد نصیب خواننده و جامعه نمی شد. تازه گی موضوع به فراخور تغییرات جامعه همیشه برای یک نویسنده نوجو در دسترس است دلایل زیادی هست که نویسنده گان ما به چند صدایی ، نوشتن از تمامی لایه های اجتماع و آدم هایی که به چشم نمی آیند توجه ای ندارند .
در بررسی ادبیات معاصر ایران نویسنده گان پیشین تنوع موضوع و نگاه تیزبینی نسبت به بخش های مختلف داشتند.
حالا می توان در بین نویسنده گان امروز ایران ، چوبک یا هدایتی یافت که این گونه جامعه را کنکاش می کردند و آدم ها و وقایعی و موقعیت هایی را در معرض دید مخاطب می نشاندند که این همه تاثیر گذار بود؟
نه اشتباه نکنید که دلبسته گذشته و نویسنده گان گذشته بدانیدم تنها اگر فرصتی بود به داستان های برگزیده جشنواره ها نگاهی اجمالی هم که بیندازید این مهم رخ نشان خواهد داد.
ظاهرا دور شدن از فضاهای شهری و روشنفکری برای نویسنده گان امروز ممکن نیست ادبیات بومی محلی از اعراب ندارد و باورها و سنت ها بومی که به بدون تغییر وارد مناسبت های مدرن شده اند، پوسیده به شمار می آید. در نوشته بعدی ، کوتاه، به این نکته می پردازم که ادبیات دنیا چگونه هم گام با تغییرات آن حرکت کرده و بازتاب جامعه امروز است.
دو شاید هم سه ماه باشد که بازیگران فیلم حاتمی کیا دعوت مان می کنند تا فیلمی از این کارگردان را روی پرده سینما ببینیم.
نمی دانم اشتباه است یا نه ولی معمولا نقدهای فیلم را می خوانم و بعد به تماشای فیلم می نشینم .حالا نمی دانم اگر این منتقدان ارجمند نبودند که به جای ما فیلم ببینند و بعد پنبه آن را بزنند یا آن را به اوج تحسین برسانند چقدر باید پول مان را هدر می کردیم برای دیدن فیلم هایی که خوب نیستند و امروزه اکثرا افتضاحند و ما دل مان برای جیب مان می سوخت.فقط به بدنه ضعیف سینما جانی می دادیم.نمی دانم چرا مثلا دل مان برای کرایه های اضافه که درماه راننده گان شریف تاکسی از ما می ستانند که در مجموعه می توان با آن سالی 20-30فیلم دید نمی سوزد یا هزینه های اضافه دیگر که از کیسه مان می رود وما دم نمی زنیم ودر نهایت با عصبانیت می گوییم به درک.
من به شادی قول داده بودم و باید می رفتم سینما. قول به خواهر کوچک تر را هم نمی توان زیر پا گذاشت. پیاده 5دقیقه با سینما ملت که از مکان هایی است که عاشقش هستم فاصله دارم ولی شادی باید ترافیک اول شب را پشت سر می گذاشت وبا این تاخیر نیم ساعت نخست فیلم یا همان اپیزود شیدا صوفی را از دست دادیم.دوربین که بالای شهر عبور کرد و به سودابه رسید فیلم برای ما آغاز شد. هم چیز بدون مقدمه و سر راست بود.اپیزود بعدی هم همین طور . البته من کل داستان را از حفظ بودم بی آن که فیلم را دیده باشم ولی خیال می کردم تصویر کار دیگری خواهد کرد، نکرد. سوژه خوبی که خالی بود و ته ذهن هیچ چیزی باقی نمی گذاشت.
وسط های فیلم ذهنم از دعوت جدا شد و خاطراتم را از سینما ملت یکی یکی جدا کرد و مشغول گذشته وسینما وفیلم هایش شدم و این اشکال فیلم بود . باید به نقدها توجه می کردم .اما از ابتدا نیز با بخشی از این نقدها که مخالف بودم که حاتمی کیا نباید تغییر موضع دهد هر استقامتی در روش پیشین به رکود و در نهایت تباهی می انجامد و حاتمی کیا روش خود را تغییر داده و این اتفاق خوشایندی است که البته در تجربه نخست به ثمره نرسیده و احتمالا تجربه های بعدی از جنسی دیگر خواهد بود .این درسی بود که امسال از جلسات داستان حسین سناپور گرفتم . او معتقد بود باید هر سوژه ای را با توجه به ظرفیت هایش در فرمی خاص نوشت و نویسنده باید توانایی پرداخت داستان در فرم های مختلف ، متناسب با موضوعات را داشته باشد.
تازه ترین کتاب سناپور نیز به فرم های داستانی نویسندگان مطرح می پردازد که تماما درس های جلسات داستان او درنشر چشمه بود.
مهم ترین ویژگی دعوت در بدنه و فرم آن است . سرعت روایت جایی برای درهم تنیدن اتفاقات در فرم و ژرف اندیشی این ماجرای انسانی را باقی نگذاشته و احساس نهایی مخاطب پس از دیدن فیلم خالی از همدردی و هر حسی برانگیخته ی دیگری است.
هنوز هم معتقدم این فیلم را هر کس دیگری می توانست بسازد نه از کشش های دراماتیک «از کرخه تا راین » که فیلم محبوب من از مجموع فیلم های حاتمی کیا ست خبری هست نه دیالوگ ها و پرداخت « آژانس شیشه ای » را که بازهم بسیار فیلم محبوبی است برایم، می توان سراغ گرفت یک جور غیبت حاتمی کیا در این اثر پیدا ست جوری که نمی توان آن را نادیده گرفت.بالاخره هر کسی باید تجربه های تازه داشته باشد ما که نباید منکر این واقعیت باشیم .
من شدیدا طرفدار ژانر گفت و گو هستم هم در مطبوعات هم در عرصه کتاب .اما یک گفت و گوی آبرومند شرط های زیادی باید داشته باشد.یکی از آن ها اشراف مصاحبه کننده به موضوع گفت وگو و دیگری شناخت کافی اش از شخص مصاحبه شونده است زیاده نگویم که از شروط دیگر تبحر مصاحبه شونده از این ژانر است و احاطه به شگردهای پرسش نیز مزید علت خواهد شد که به یک نتیجه رضایت بخش در مصاحبه دست یافت و هم ملتی را علاف پرسش های بی خاصیت نکرد.در این بین با فراهم آمدن تمام شرایط یک مصاحبه حرفه ای اتفاق های خوبی می افتد بسته به آن که با چه کسی مصاحبه می شود گاهی رازهای مگو فاش شده و گاهی نیز پرده از تاریخی که هیج جایی جز درون قلب آدم ها نمی توان آن را یافت برداشته خواهد شد.
خواندنی هایی که هنوز به خاطر دارم
همیشه اولین صفحه ای را که در نشریات می خوانم مصاحبه هاست کمتر از انگشتان یک دست شده که سراغ مصاحبه های سیاسی بروم (البته آخرین بار دو روز پیش بود که مصاحبه خواندنی در ضمیمه اعتماد در خصوص رای کارگران به چاپ رسیده بود که ریشه های اجتماعی این مساله را بررسی می کرد وسوسه ام کرد پیش از سایر مطالب بخوانمش.) اما خاطره خوش مصاحبه های ضمیمه همشهری با عنوان روز هفتم را که بعدها خودش نشریه مستقلی شد به یاد دارم هنوز.مصاحبه ها با افراد مختلف بود اما به حرفه ای ترین شکل ممکن انجام می گرفت و الان هم خواندنی است بعدها روز هفتم توقیف شد و....
در اوایل دهه 80 حیات نو هم ضمیمه آخر هفته داشت، منصور ضابطیان با سوژه های جالبی مصاحبه می کرد و چند سوال همیشگی هم داشت که از همه می پرسید و هر شخصیتی به فراخور نگاه و جایگاهش پاسخ می داد و قصه ها داشت این پرسش ها....
بسیاری دیگر هم بودند که این مجال دیگر می طلبد.
کتاب های مصاحبه
نمی دانم اولین کتاب گفت وگویی که خواندم کدام بود و کی، اما هر کدام شان با بخش های شاخصی در ذهنم زنده مانده اند.هر ازچندی هم هوس دوباره خواندشان باعث می شود به بازخوانی ترغیب شوم.