همیشه از این روند که معلم ها و استادان نظرات و سلیقه خود را به شاگردان منتقل کنند و از آن ها متعصبانی بسازند ،متنفر بودم. از بین کسانی که در جلسات داستانشان طی ده سال گذشته حضور می یافتم و بررسی ادبیات داستانی داشتند، بودند داستان نویسانی که ازگرایش هاییبرخوردار بودند و این گرایش ها را ناخودآگاه یا آگاهانه بروز می دادند و طبیعتا این رویکردها روی کسانی که در این جلسات حضور می یافتند نیز تاثیرمی گذاشت و حتا سلیقه ی پسند داستان را نیز متاثر می کرد و انگار همه دوست داشتند به شیوه ی بنویسند که مجری جلسه می خواست و این در برهه ای موجب شد همه، ساختار شبیه به هم را در نوشتن به کار بگیرند .یکی ازدلایلش جلب توجه اداره کننده جلسات بود. در این مورد قطعا مطمئن هستم که چنین بود وگرایش های استاد به کسی یا کسانی حس بدی از ناامنی را برای دیگران تداعی می کرد و زمزمه ها همیشه بعد از جلسات بود و دلخوری ها.
اما جلسات آموزش نویسندگی خلاق علی شیخ الاسلام که امسال در شهر کتاب برای نخستین بار برگزار شد هیچ گرایش و نویسنده ای را ترویج نمی کرد شاید دلیل آن هم شکل متفاوت تدریس و تحصیل مدرس آن در مقطع کارشناسی ارشد نویسندگی خلاق در انگلستان بود.
در یکی ازجلسات استاد مقادیر متنابهی وسایل مختلف به همراه داشت همه را به گروه های مختلف تقسیم کرد و بعد هریک باید بدون گرایش های قبلی در گروه هایی به نوشتن می پرداختند :داستان جنایی ،داستان طنز، داستان تاریخی ، داستان شهری و....
در این بین وسایل همراه استاد به ما کمک می کرد تا طرح بزنیم. اتفاقات خوشایندی افتاد من به همراه دو نفر دیگر هر کاری که از دستمان بر می آمد در داستان تاریخی کردیم و چقدر از این تجربه کیفور شدیم و بهتر از همه آن که در ژانری کار کردیم که پیش از آن نزدیکش نشده بودیم.
تمام این تفاسیر برای آن بود که بگویم تعصب از هر شکل در ادبیات متنفرم می کند و حصاری می کشد که افق های دیگر را نبینم و از تجربه های تازه لذت نبرم.
این همه هم نبود البته از بین مجریان جلسات داستان استادی هم بود که البته فروتنانه در مقابل این واژه واکنش نشان می داد و دوست نداشت استاد بنامندش اما علاقه خاص اش به احمد محمود من را هم واداشت تا نوروز سال 79 با رمان «داستان یک شهر »همراه شوم. وقتی کار را تمام کردم منگ و غمگین بودم توانایی جدایی از قهرمانان داستان را نداشتم و تا مدت ها با من زندگی می کردند. بعد از آن دانستم چقدر احمد محمود را دوست دارم و علاقه استاد به من هم سرایت کرد البته همسایه ها هم همین کار را با من کرد.این شیفتگی به همسرهم رسید بعد از آن که از من کمک خواست تا رمانی ایرانی خوبی به او معرفی کنم و من که می دانستم سخت مشکل پسند است احمد محمود را به او پیشنهاد دادم و آن قدر خواندن دو رمان احمد محمود به او مزه کرد که« درخت انجیر معابد» و«زمین سوخته » را با اصرار او به قفسه کتاب های رمان ایرانی اضافه کردم چون در همان جلساتی که نام بردم مجری جلسه گفته بود اینها دیگر نشانی از احمد محمود ندارند و من هم کارها را نخوانده ام متاسفانه! از این قضاوت بی پایه خودم از روح احمد محمود پوزش می خواهم گرچه هیچ زمان گمان نبرده ام که نویسنده می میرد.حالا کسی شاید سالمرگش را به یادم آورده باشد که مهرماه بود انگار اما دوباره که کارهایش را بخوانم به یادم نمی ماند که محمود هم رفته است.