روزی که اکنون متعلق به زمان ماضی است برایم درک تازه ای از یک مفهم را به همراه داشت مفهمی تازه از دزدی . آخرین بار که به مفهم دزدی عمیق فکر کرده بودم زمانی بود که بادبادک باز خالد حسینی را می خواندم پدر شخصیت اول این رمان تعریف های زیادی از دزدی را ارائه می کرد و مخاطب در حین خواندن مدام در حال تحلیل ایده های او است . اتفاقی که کمتر در رمان ایرانی امروز رخ می دهد.
شکل کارم از ابتدای شروع به فعالیت اجتماعی همواره با حجم گسترده ای روبه رو بوده ، این قضیه هرگز دلیلی برای شکواییه نبوده و نیست اما در این ده سال هر زمان که حس کرده ام فردی قرار است از انظباط کاری ام سوء استفاده کند و یا کارش را بر دوشم گذارد به شدت بر آشفته ام در این بین همیشه کسانی هم بوده اند که بی توجه به این مهم گفته اند ،حالا اشکالی ندارد. این سیاست محافظه کارانه متاسفانه با زرورق شکیل انسان دوستی همراه می شود تا حس بی تفاوتی آن ها را تایید کند و بر تنبلی و سوء استفاده های افراد این چنینی دامن بزند.
اما دیروز روز بسیار پر کاری بود البته همیشه در محیط های کاری افرادی هستند که بیشتر از دیگران کار می کند و یک عده هم سرنتی پیتی هستند همان موجود صورتی رنگ کارتونی که هر از گاهی فقط خودی نشان می داد و می رفت.
یادم هست که زمانی که روزنامه نگار بودم همیشه آخرین کسانی که نشریه را ترک می کردند سردبیر ، معاون سردبیر ویراستار که هیچ زمان در نشریات قزوین وجود نداشته و نمونه خوان نقش آن را ایفا می کرده بودند.
نمونه خوان ما هم هر زمان که ویرش می گرفت می رفت و من می ماندم و حساس ترین صفحات نشریه که آخرین لحظات بسته می شد صفحه دو و یک . این بنده خدا سر کار هم درس می خواند و هم صفحات و مطالب را غلط گیری می کرد نشریه پراز غلط بود .
چند بار این اتفاق افتاد اما به خاطر این که کار زمین نماند ، چند بار به دلیل درک شرایط نمونه خوان که حتما مشکلی دارد و بعد هم لطف زیاد ،کارش را انجام دادم اما نتیجه تکرار این عادت بود و کم کم وظیفه من شد و کلی ماجرای دیگر.
و یا خبرنگاری که از روی جام جم گزارش می دزدید و یاداشت های دیگران را باز نویسی می کرد و به نام خودش می داد این آدم هنوز هم در نشریات استان هست شیوه ی دزدی اش را تغییر داده ولی هنوز هست.
این جا هم به تبع سایر محیط های کاری سرنتی پیتی زیاد است .در واحد ما دو سه نفری هستند که بی کار ند اما همیشه طلب کار ، از انعطاف همکاران دیگر حسابی برداشت می کنند و اگر اعتراضی به آن ها شود صدای فریادشان تا عرش می رسد طوری که محق ترین آدم روی زمین اند انگار.
سرنتی پیتی ها دیروز به کل نبودند و حجم بالای کار روی دوش بقیه بود. این قدر خسته بودم که انگار کوهی را جا به جا کرده باشم که کم از آن هم نداشت.
غروب در راه بازگشت از کار خسته گی ذهنم را پویاتر کرده بود یاد حرف های شخصیت رمان خالد افتادم که دزدی تنها از دیوار مردم بالا رفتن و این شیوه ها ی سنتی نیست بلکه دزد های زیادی در محیط های کاری هستند که کسی متهم شان نمی کند دادگاهی نمی شوند و انگی نمی خورند ولی از دزدان سر گردنه نیز خطرناک ترند.
****
از تاکسی که پیاده شدم کرایه را دادم و منتظر که باقی اش را بگیرم اما راننده مدعی که بیشتر می شود فاکتور آژانس هفته پیش را داشتم اما او زیر بار نرفت و من هم سیاست محافظه کاران را در پیش گرفتم که به درک این هم روی تمام ضررها. پول را دادم تا صدای راننده تاکسی را که می گفت تاکسی با آژانس فرق دارد (کسی می داند چه فرقی) را نشنوم توجیه احمقانه ای که راننده مدام تکرارش می کرد و آن وقت در کوچه غروب زده زمستان خشمگین از بی تفاوتی ایرانی ها و خودم که بزرگ ترین معظل مان در حال حاضر بی تفاوتی است چون اگر هر روز نرخی که باید بپردازیم را بیشتر ندهیم اگر از شهرداری بخواهیم به ازاء عوارضی که می گیرد خدماتش را درست انجام دهد کارمند با احترام جواب مراجعان را بدهد رستوان غذای سالمی ارائه دهدو ... خبرنگار خبری واقعی و کامل را منتشر کند همه بهتر زندگی می کنند رویداد خجسته ای که مدت هاست در بین ما ایرانی وجود ندارد زندگی نمی کنیم تنها مرگ مان به تاخیر افتاده است.