چندی پیش در جلسه ای شرکت کردم که همه مهندس عمران و ساختمان یا معمار بودند. وسط جلسه یکی شان گفت 95درصد فعالیت های جامعه را ما انجام می دهیم و هیچ رسته شغلی مثل ما این همه مهم نیست . لبخند تلخی زدم .
دیده بودم که مثلا قصاب ها هم همین اعتقاد را دارند ، معلم ها ، پزشکان ، نظامیان و..... که اگر ما نبودیم بقیه چه می کردند .
ادبیات در این بین از همه بی ادعا تر بود. از هم مظلوم تر . و او که حرفی از اعتبارش به میان می آورد ابله خوانده می شد که شعر و قصه و داستان بازیچه بیکاره هاست هیچ کس او را جدی نمی گرفت اما جالب این است که در طبقه بندی نیاز های بشر هر گاه نیازهای اولیه مثل همان خوراک ، پوشاک ،مسکن و سلامت و چه وچه رفع می شود خلاهای وجود انسان خودنمایی می کند و این جا همان" بازیچه بی کاره ها"! ناجی است. و قوم ها هماره به فرهنگ و هنر و ادبیات شان شهره شده اند بالیده اند و دوام آورده اند.
در ایران همه روندها متفاوت است ما حتا مثل ترکیه هم نیستیم که به اورهان پاموک اش می بالد. پاموک چند سال پیش که به ایران آمده در جوابم که شغلش اولش چیست گفت : نویسنده تنها نویسنده . ومن متعجب که چرا در ترکیه هم می توان نویسنده بود اما ایران قصه ای دیگر دارد.
در تقسیم بندی مشاغل، نویسندگی جز مشاغل خلاق به شمار می رود یعنی استعدادی که متعلق به هر کسی نمی تواند باشد.یعنی هر کسی می تواند مثلا تایپیست یا حسابدار ومعلم و....شود اما نویسنده نه.
با این همه تحقیری این چنین نا بخردانه ادبیات را تا منتهای نابودی می کشاند اما پیش از آن که بیشترین ضرر را از آن خود کرده بی شک جامعه و آینده های نیامده و قضاوت نسل ها متضرر خواهند شد.